هديه اي ازطرف خدا
هديه اي ازطرف خدا
خاطرات يه فرشته اسموني
تاريخ : پنجشنبه 24 اسفند 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 328 مرتبه

سلام مامانی جونم....الهی قربونت بشمماچ

روز به روز که جلوتر میره باور میکنم مادر شدم و کم کم ارتباطمو باهات قوی تر میکنم...امروز 27 روزته و 17 اسفند...

روز سه شنبه مامان جون گفتن که باید کم کم هر چه زودتر بچه را ختنه کنیم  دیگه خدا را شکر وزن هم گرفته وقتی که با باباییت هماهنگی کردیم...هماهنگی نشد و قضیه منتفی شد...روز چهارشنبه 16 اسفند صبح حسنی خانمی خاله فداش بشم اومد خونه خاله و با همدیگه خوش بودیم ..یهو باباییت زنگ زدند و گفتند میخوای امروز ایرمان رو ببریم ..در برابر عمل انجام شده قرار گرفتم و گفتم باشه خلاصه آمادت کردیم...خاله فایزه هم طبق معمول مرخصی گرفت که با حسنی خانم رفتند اددددارهنیشخند

ای خدا....یعنی مامانیت دیگه داشت می مردا...وقتی نگاه مظلومانتو میدیدم دلم آتیش می گرفت و البته برای سلامتیت لازم بود...افسوس  مامان جون و بابایی و من بودیم بعدم مامان جون منو از توی مطب دکتر بیرون کردن...فکر کن مامانی..دیگه قیافه و رنگ صورت مامانیت تابلو بودهنگران نزدیکای اذان ظهر تو رو ختنه کردن وقتی اومدم شیرت بدم دیدم اشکات در اومده..یعنی اگه از مامان جون نمیترسیدم همونجا میزدم زیر گریه ساعت 12/30 رسیدیم خونه تا عصر ساعت 6 خیلی گریه می کردی دیگه از خاله دایی        حاج خانم باباجون همه بهت سر زدن  و اینقدر ناز و قربونت شدنبغل و شب بعد از خوردن مسکن یه خواب نسبتا خوبی رفتی و تا به الان خدا را شکر بهتری و انشاله که روز به روز بهتر هم بشی

روز 23 اسفند ساعت 1/30 که بازت کردیم خدا را شکر حلقه لعنتی افتاد...چه قدر درد کشیدی مامانی بیشتر از تو من و بابایی و مامان بزرگتماچ

واقعا الان معنی مادر شدن را میفهمم و خیلی بیشتر قدر پدر و مادر خودمو میدونم

دوستون دارمقلبماچ



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 306 مرتبه

سلام مامانی.....

روز دوشنبه 23 مامانیتو از بیمارستان مرخص کردند و گفتند چون کم وزنی تا 1 ماه یا 40 روز دیگه ختنت باید بکنن و البته چکاپ برای زردی شما

روز 3 شنبه ابتدا رفتیم آزمایش تیروئید و بعد هم آزمایش زردی...نتیجه زردیت 12/5 بود...فردا که رفتیم 14/5 بود دکتر گفت هم میتونید بستری کنید هم صبر کنیم تا ببینیم تا فردا چی میشه تا اونجایی که میشد مرتب بهت شیر دادم و ترنجبین هم خودم خوردم و هم به بچه دادم 

روز جمعه بابایی نمیتونست بیاید با خاله فایزه و مامان جون رفتیم که خدا را شکر زردیت 11/8 بود روز شنبه به 10/5 رسید و روز نهم زردیت 6/5 بود دیگه خیال همه راحت شد و فردا که 10 روزت بودیعنی 1اسفندحمامت بردیم...اینقدر خوشت آمده بود مژهکه بعدش خواب طولانی رفتی الهی فدات شمماچبغلماچ

 15 روز از تولدت گذشته بود که روز شنبه بردیم اندازه قد و وزنت کردیم...قدت 48 و وزنت 2 کیلو 400 گرم و اندازه دور سرت 34

20 اسفند که 29 روزت بود بردیم واسه چکاپ وزنت 3 کیلو شده بود و دکتر گفت خدا را شکر صحیح و سالم هستی و خوب وزن گرفتی



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 17 اسفند 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 396 مرتبه

سلام پسر گل من

به به عجب روز ترسناک و پر استرس ولی عاقبتش خوب و دوست داشتنی بود

روز 21 بهمن برای دفعه سوم بنا بودواسه ضربان قلب چکاپ بشم...دیگه همگی خسته شده بودیم که من زایمان نمیکنم و تکلیف نوع زایمانم مشخص نیست..باباییت که از شب قبل به تک سرفه های عصبی افتاده بود و شب زایمان من هم از شدت استرس تبی کرد که حد نداشتنیشخندآخ

خاله فایزه هم با معده داغون شده و مرخصی های زیاد دیگه نمید,نست بهش مرخصی میدن یا نهوقت تمام

بابا و مامان جون ها هم که دیگه نگم از حال و روزشون...به نظر میومد من با همه ترسم از همگی ریلکس تر و سالم تر بودمنیشخند

خلاصه از نوار قلب من گفتن شاید امروز هم نی نی دنیا نیاد...مامان که هر کی رو بگی پیدا کرده بود که امروز منو بستری کنن منم می گفتم ای بابا زوری زوری که نمیشه... تا اینکه مامای دکتر به من کفت چی بگم...فکر کن درد نداشتم بعد به من می گفتن بگو درد  داری تازه فراوان هم درد داریعینک

دکتر سونو کرد و گفت بچه رسیده است فقط با توجه به شرایطی وزن نگرفته است و من هم ماه 9 را تمام کردم و اگر میخوای امروز سزارین بشی که دیگه بله را ما گفتیم

زنگ ملت زدیم از جمله خاله محترمه که امروز دیگه انشالله زایمان میکنیم..سه سوته رسید که نمیدونم خدا چه جوری اون را سالم رسونده بود و با عجله ماشین را در پیاده رو پارک کرده بود که بعدا جناب پلیس لطف کرده بودند و ماشین را با جرثقیل حمل کرده بودند واگر یه بنده خدایی راهنمایی نکرده بود فکر میکرد ماشینشو دزدیدندقهقهه

دیگه ساعت 10/30 صبح کارهای بستری را بابایی انجام داد و با مامان جون رفتیم واسه بستری..اینقدر مامانیت بانمک شده بود اول لباسای اتاق عمل را پوشیدم و بعد اومدن سرم را بهم وصل کردن و خون هم گرفتم و نزدیکای ساعت 1 رفتیم تووی اتاق خودمون ساعت 3 تا 4 وقت ملاقات بود که خاله مامانی و باباجون و باباییت اومدند و قتی من چهره همگی رو دیدم همگی از شدت استرس افتضاح بودند...از همه بدتر باباییت یود که پشت سر هم سرفه میکرد و دو تا پاهاش بی حس و چشماش فوق العاده قرمز

ساعت 3/45 پرستار اومد که سوند را وصل کنن و من را ببرن اتاق عمل...اصلا درد نداشت چون من خیلی می ترسیدم خوشایند نبود ولی درد آنچنانی هم نداشت و خاله فایزه منو از زیر قرآن رد کرد و برای اولین بار مامانی رفت اتاق عمل...(اینقدر بنا بود باباییت از من فیلم بگیره عکس بگیره اینقدر نگران بود که هیچ کدومشو انجام نداد)ابرو

وقتی رفتم اتاق ریکاوری ساعت 4 بود و ساعت 4/45 رفتم اتاق عمل و آمادم کردن برای عمل متخصص بیهوشی خوش اخلاقی داشتم از شرایط شغلیم پرسید و بعد بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و هیچی نفهمیدم تا اینکه وقتی به هوش اومدم گفتم پسرم سالمه که پرستارا گفتند یه پسر خوشگل دنیا اوردی عین خودت و البته خوب نیست پسر خوشگل باشه و دیگه هیچی نفهمیدممژه

بعدا فهمیدم ایرمان مامانی ساعت 5 روز شنبه در تاریخ 21/11/1391 دنیا اومده و ساعت 5/30 توی اتاقم بودند...خدا را شکر بچه را اوردند و شیر گرفت بعدش دایی و خاله با صباجون و حسنی خانم اومده بودند بیمارستان تا نی نی خاله ببینندخجالت مامان جون و مامانی و خاله و خانم دایی هم اومدند سر من که توی بیهوشی بودم ولی خیلی چیزا متوجه شدم...از ذوق کردن خاله فایزه برای تو و امر ونهی مامانی به پرستارا که مراقب عروسم باشید از پرسیدن نام نی نی توسط خانم دایی بازنده

تاصبح 2 بار اومدن شکمم را ماساژ دادن که دردش قابل تحمل بود و بعدا فهمیدم چه قدر این کار خوب بوده که برایم انجام دادن و مرتب مسکن و چرک خشک کن تزریق کردن..مامانیت سوراخ سوراخ شدگریه

صبح روز دوشنبه که 22 بهمن بود ساعت 9 صبح برای اولین بار از جایم بلند شدم درد داشت ولی قابل تحمل بود..پرستارا میگفتن چه مریض آرومی و دکتر هم که برای ویزیتم اومد گفت خدارا شکر یک مریض سزارینی خنده رو دیدیممژه...بعدشم دردا قابل تحمل شد هر بار که راه میرفتم بهتر از دفعه قبل بودم ساعت 3 بعد از ظهر ملاقاتی بود دیگه همه با گل و شیرینی اومدند ...یادم رفت بگم که جناب عالی را هم مرتب واسه شیر می آوردند پهلوی مامانی و میبردنت....

صبح روز دوشنبه خدا ر ا شکر بهتر بودم و حس کردم ویارم تمام شده و میتونم  یه گاو را بخورم عینک خاله فایزه طبق معمول مرخصی گرفته بود و ماشینش هم تحویل گرفته بود و اومد کمک مامانیت و مامان بزرگت برای مرخص شدن ..بابابزرگت هم جلوی بیمارستان کشیک جای خوب برای ماشین میگشتن..باباییت هم از بیمارستان نامه گرفتن که کارهای ثبت احوال را انجام بدن....

از زیر قرآن رد شدیم و اومدیم خونه...الان که امروز دارم این مطالبو مینویسم 25 روزته و واقعا چه زود و شیرین گذشت و کاش اینقدر استرس های بی فایده به خودم وارد نکرده بودم که هر چند طبیعی بودخجالتچشمکچشمک

البته جا داره که از همه خانواده تشکر کنم خداییش خیلی همه زحمت کشیدن و امیدوارم روزی بتونم جبران کنمماچقلب دوستون دارم....قلبماچ



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 15 اسفند 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 337 مرتبه

سلام ایرمانی جانمماچ

امروز از ماجرای ماه 9 مامانیت می خوام بگم که چه عذاب شیرینی کشیدم البته خدا را شکر به خیر و خوبی تمام شد اما با استرس فراوان برای من باباییت خاله جونت مامان جون ها  باباجون هاابرو

در ماه 9 مرتب باید میرفتم ضربان قلبت را چکاپ می کردم...اولین بار 9 بهمن روز دوشنبه که فرداش مصادف با تولد پیغمبر بود....ای خدا..اوه اولین بار بود که مامانی بیمارستان و اتاق زایمان تنها می رفت...نمیدونستم چی میشه اینقدر ترسیده بودم که هیچ کس رو نمیدیدم...خلاصه رفتیم و خدا را شکر ضربانت خوب بود و گفتن حالا حالاها تو دل مامانی جا خوش کردینیشخند  از یک طرف تکلیف زایمان مامانی را دکتر مشخص نکرده بود ومیترسیدم طبیعی باشم با ویار 9 ماهه ای که داشتماسترس ولی مامای دکتر با شرایطم می گفت سزارینی هستم ولی دکتر جون هیچی نمی گفت

خلاصه گذشت..اما شب اومدیم که همراه بابایی بریم بیرون شام بخوریم دیدیم دفترچه بیمه من نیست اینقدر مامانیت گیج زده بود که یادم نبود کجا گذاشتم شام اون شب که کوفتمون شدنیشخند بیمارستان رفتیم همه جا را زیر و رو کردیم پیدا نشد بعد بابایی هم این طوری بودعصبانی فردا صبح یعنی 10 بهمن عید بود  رفتیم خونه باباجون و اونجا با مامان جون و خاله فایزه رفتیم بیمارستان که یهو خاله فایزه با خنده و دفترچه به دست اومد خنده به قول بابایی کار باید دست مامان بزرگ و خالت حل بشه  وهمه مامانتو دعوا کردن که چه قدر حواس پرتمخجالت

 

 

 

 خلاصه این اولین بار ضربان قلب جناب عالی ....ووووای   دفعه دوم که بدترین بار بود در تاریخ 14 بهمن روز شنبه  که در 14 بهمن سال 90  دخترخاله جونتو از شیر گرفته بودن...ما رفتیم در اتاق زایمان که صحنه ای دیدیم و فشارم پایین افتاد ...و اونجا گفتم نمیخوام دنیا بیایی کاش تو دل مامانی بمونی خلاصه اون روز هم گفتن دنیا نمیایی

 

 

رفتیم واسه دفعه سوم که در تاریخ 21 بهمن بود  و اون روز گفتن دیگه باید دنیا بیایی که از تولد شما هم ماجرایی بود به بهنیشخند 

تو پست بعدی می نویسمماچبای بای

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 2 اسفند 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 396 مرتبه

سلام پسر عزیزم.....

شاید من به زیبایی قلم باباییت ننویسم...ولی با احساس مادرانم خواهم نوشت.......

7/8/91 من و مامان بزرگت با هم رفتیم مطب دکتر که دیگه جنسیت تو فینگیلی مامان را مشخص کنه چون 

6 ماهت بود دیگه ولی دکتر تو را فقط سونوگرافی کرد که بببینه تو شکم مامانی چه کارا می کنینیشخند

خلاصه ما را به دکتر متخصص سونوگرافی واسه تعیین جنسیت ارجاع داد...توی دفترچه هم نوشت واسه 

سلامت جنین که من یه خورده استرس گرفتم....چون دکتر گفت آب دورشما زیاده...خوب شنا می کردیاخنده

خلاصه از دکتر آمدیم بیرون...مامان جون داشتند رانندگی می کردن و من هم داشتم  نگاه 

می کردم توی دفترچه دکتر چی نوشته که چشمم افتاد به سلامت جنین و مامان هم در حین رانندگی 

یادشون رفت پشت فرمون هستند در میان خیابان فرخی تصادف کردیم که زدیم به یه ماشین و هیچ

کدام از راننده ها گواهی نامه نداشتند و همان جا ختم به خیر کردند که پلیس نیاید ولی تا چند وقت 

چون مقصر ما بودیم می آمدن برای خسارت...جلوی ماشین مامانی داغون شدنیشخند

عصر من و مامانی و خاله جونت رفتیم دنبال دکتر سونو که با خوش زبونی خاله جونت قربونش برم

جور شد همون شب بریم واسه تعیین جنسیت و بعدش بقیه رفتند و بابایی آمد....تازه حسنی خانم

 

دختر خاله گلت هم با شیرین زبونی تو مطب همه را جذب کرده بودنیشخند

ساعت 8 شب مشخص شد نی نی گل من پسملهماچ

 

تازه خدا را شکر سالم سالم بودی و وزنت 589 گرم بودو 23 هفتت یود فدات شمماچماچقلب

 

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 19 بهمن 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 267 مرتبه

پسر خوشگل بابا

سلام،امروز میخوام از لحظات باقی مانده تا تولد تو که عزیزترین فرد زندگی من و مامانی هستی بگم.الان که این مطالب رو مینویسم تنها چند روزی به زمان تولدت باقی مونده.از احساس این دوران باید بگم یه حس شیرین انتظار همراه با دلشوره  که در تک تک اعضای فامیل دیده میشه.خب بهرحال تحمل نه ماهه این دوران به امید تولد یک موجود دوست داشتنی هم برای مامانی، هم برای من و هم برای دیگر اعضای خانواده خالی از استرس و نگرانی نیست. پسر قشنگم، مامانی، خاله جانت و مامان  بزرگت حسابی اتاقت رو تزیین کردن و اتاقت پر شده از اسباب بازی های دوران کودکی.خب زمان ما که از این خبرا نبود اتاق واسه کودک درست کنن و نهایتش واسمون چندتا اسباب بازی میگرفتن. یه خورده خودم به این همه توجه ای که بهت میشه حسودیم شد.میدونم بابایی یه کوچولو جنسش خرابه.چند وقت پیش که آرمان پسر دایی بابایی که الان ده ماه داره رو آوردم تو اتاقت تا اسباب بازی هات رو ببینه با چنان ذوقی وسایلت رو میدید که میخواست خودش رو از بغل من جدا کنه و بره توی اسباب بازی ها.راستیتش منم که تعصب خاصی روی وسایل تو دارم وقتی اشتیاق آرمان رو دیدم دلم نیومد یکی از اسباب بازی ها رو برای بازی کردن بهش ندم.

پسر قشنگم راستیتش این روزهای آخر مامانیت خیلی استرس داره.با توجه به اینکه تا حالا هیچ وقت عمل نکرده الان که میخواد برای عمل به بیمارستان بره میترسه.خب طبیعی هم هست.همه سعی میکنیم تا کنار مامانی باشیم تا کمتر احساس ترس بکنه.یکی از امیدواری هایی که خودم به مامانیت میدم اینه که تمام این دردها با اومدن پسر خوشگلمون و دیدن صورت ماهش برطرف میشه و مامانت هم حسابی ذوق میکنه.همیشه میگن بدست آوردن هر چیز با ارزش در زندگی بدون سختی نیست و باید اندکی سختی کشید.اومدن موجود دوست داشتی چون تو هم طبیعتا همراه با سختی هایی هست.دعا میکنم این چند صباحی هم که به زمان عمل مامانیت باقی مونده به خیر و خوشی سپری بشه و در مطلب بعد خبر تولد زیباترین هدیه الهی رو در همین وبلاگ اعلام کنم. ان شاءالله

فرزند زیبای من بی نهایت دوستت دارم



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 18 دی 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 299 مرتبه

سلام خوشگله بابا

پسر قشنگم، این اولین مطلبی هست که بابایی در وبلاگت واست مینویسه.الان که دارم این مطلب رو مینویسم من و مامانی روز شماری میکنیم برای بدنیا اومدنت.میخوام از روزی بگم که برای اولین بار فهمیدیم یک هدیه آسمانی در راه داریم.روز جمعه دوم تیرماه امسال روزی که مامانت وقت دکتر داشت..اول از احوالات خودم در این روز بگم.از صبح که بیدار شدم با اینکه تا حدودی استرس رو در چهره مامانت میدیدم اما خودم چندان استرس نداشتم انگار بهم الهام شده بود خبر خوبی در راه هست.روز، روز حساسی بود روزی بود که دکتر تعین میکرد که یا کیست مامان خوب شده یا باید بره برای عمل.خب مادرت هم طبیعتا استرس زیادی داشت و البته طبیعی هم بود.چند روزی بود که تغییرات رو در حالات ظاهری مامانت احساس میکردم ولی الحق من که تصور نمیکردم خبر اون چیزی باشه که روز جمعه میشنیدم.

بهرحال ساعتها سپری شد و من به همراه مامان و مامان بزرگت رفتیم مطب دکتر.در سالن انتظار نشسته بودیم که یکدفعه اسم مامانت رو صدا زدن و مامان و مامان بزرگت رفتن برای اینکه داخل اتاق دکتر بشن.نمیدونم چند دقیقه شد اما اون لحظات برای من از لحظاتی هست که هیچ وقت در عمرم فراموشش نمیکنم.یادمه فردای اون روز تولد امام حسین(ع) بود.داشتم به صفحه تلویزیون نگاه میکردم که دیدم حرم مطهر امام حسین رو داره نشون میده...برعکس صبح که دلشوره ای نداشتم اندکی دلشوره توی اون لحظات در وجودم ایجاد شد ..به یکباره انگار بهم الهام شده باشه، حسی بهم گفت شروع به خوندن فراز آخر زیارت عاشورا کنم..یادم اومد از اعتقادم نسبت به امام حسین همیشه جواب گرفتم. هروقت حاجتی داشتم روا شده. آروم شروع کردم به خوندنش ...بعد از اتمام خوندن زیارت عاشورا آرامشی رو در درونم حس کردم که هیچ وقت نداشتم.بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن یه حسی بهم میگفت مطمئن باش خبر خوبی در راه هست.همین جور که در افکار خودم سیر میکردم مامان و مامان بزرگت رو دیدم که با چهره خندون دارن میان بطرفم.دیگه مطمئن شدم خبر هرچی که هست خبر خوبیه.اما هرگز تصور نمیکردم خبر چیزی باشه که میشنوم.پیش خودم میگفتم یا کیست مامان از بین رفته یا عمل مامان به تاخیر افتاده.وقتی مامان به من رسید سریع پرسیدم چی شد؟که مامانت گفت من حامله هستم.تو اون لحظه احساس کردم گوشهام حرف مامان رو نشنیده البته شنیده بودم اما بقدری اون خبر شیرین بود که میخواستم یکبار دیگه بشنوم تا مطمئن بشم.گفتم چی؟که مامانت تکرار کرد من حامله هستم....یه لحظاتی توی عمر آدم هست که بقدری خوشحال هستی که نمی دونی چیکار کنی واقعا ماتم برده بود ..یک شادی زاید الوصفی تمام وجودم رو گرفت که هیچ وقت نمی تونم توصیفش بکنم.همون لحظه فهمیدم عیدیم رو گرفتم...همیشه و در همه حال ازاعتقادم به امام حسین جواب گرفتم.مطمئنا این بهترین جواب زندگیم هست.تو لحظات بعد از شنیدن این خبر بقدری خوشحال شدم که بارها اشک تو چشمام جمع شد اما جلوی خودم رو گرفتم.خبر کوچیکی نبود...از یک طرف خوشحال که کیست مامانت نیاز به عمل نداره و از طرفی هم خوشحال که ما صاحب فرزند میشیم.یادمه اخرین باری که مادرت دکتر رفته بود به مادرت گفته بود بهترین اتفاقی که میتونه برای کیستت بیفته حاملی شماست و این بهترین اتفاق افتاد.من معجزه رو توی اون روز به چشم خودم دیدم.اسمی که خاله ی عزیزت برای وبلاگت گذاشته واقعا زیبنده هست چون تو هدیه ای هستی که خدا به من و مامانت داده.

پسر عزیزم این مطالب رو برای تو مینویسم که وقتی بزرگ شدی و سری به این وبلاگ زدی ببینی که چگونه توی لحظاتی که حتی فکرش رو نمی کنی بهترین خبرها رو میتونی دریافت کنی.پس هیچ وقت توی زندگیت ناامید نباش.با توکل بخدا میتونی هر در بسته ای رو باز کنی.

پسر عزیزم ماههایی که سپری کردیم ماههای سختی برای مادرت بود.چه شبها که تا صبح از دردها و فشارهای این دوران بیدار موند.باید بدونی که مامانت دوران سختی رو تحمل کرد.گاهی که حال و روز مامانت رو می دیدم خودم از ته قلبم ناراحت میشدم اما میدیدم با همین حال و روزش باز لبخند میزنه.فهمیدم عشقه مادرانه چه عشقه بزرگی هست و مادرت تمام دردها رو به عشقه تو تحمل کرده.همیشه و همیشه قدر مادرت رو بدون.مادری که برای بدنیا اومدنت خیلی سخته کشیده.

پسر نازنینم، امیدوارم که بتونم پدر خوبی برای تو باشم و خوشبختی تو رو با چشم خودم ببینم.از خدا میخوام که کمکت کنه همیشه و در همه حال پشت و پناهت باشه و در راه درست قدم برداری.

باید یه تشکر ویژه هم از خاله بزرگوارت بکنم که زحمت این مطالب اخیر رو کشیده.ایشون هم همیشه در همه حال کنار مادرت بوده و کمک حالش بوده و از هیچ کمکی دریغ نکرده.کمک هایی که هیچ وقت جبران کردنی نیست.

قند عسل بابا امیدوارم عمری باقی باشه و باز هم بیام و از لحظات زیبای انتظار بدنیا اومدن تو و اتفاقات این دوران و ایام بنویسم.

پسر گلم دوستت دارم



موضوع :
تاريخ : جمعه 24 شهريور 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 363 مرتبه

نایت اسکین

وروجک جونم سلام

خانمهای محترم وقتی مسافری ازخدابراشون میرسه یه کارهایی میکنن که قبلا نمی کردن یا یه چیزایی می خورن که قبلا لب نمی زدن وهمین طور عکسش هم ممکنه مثل خودم که توبارداریم زیتون خورشدم 

حالاحکایت مامان جونت هم همین شده تاجایی که من یادمه چیزهای ترش نمی خوردحتی وقتی کسی را می دیدکه داره می خوره موبرتنش راست می شد این چیزهای ترش فقط مختص ترشی یا تلف نبود بلکه میوه هایی مثل پرتقال هلو آلو انار و.... راهم شامل می شد هرچی بهش می گفتیم این پرتقال شیرینه ولی اوصورتش راهم می کشیدواب دهنش را قورت می داد

بعدازاون شبی که مامانت حالش خیلی بدشدکم کم اوضاع روبه بهبودی رفت

یه شب که همه باهم بیرون رفته بودیم وطبق معمول قرارمون کافی شاپ تاک بود خاله هوس آب انارکرده بود آب انارترش وفکرکنم اولین باربود که توعمرش اب انارمی خوردفرداصبحش که ازش حالش راپرسیدم گفت اب انارخیلی بهش چسبیده وحالاهمش هوس اب انارمی کنه شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےوهرشب با باباجونت میرن اب انارخورون نایت اسکین

نایت اسکین


موضوع :
تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 372 مرتبه

نایت اسکین

سلامممممممممممم  وصدتا سلام

می خوام قبل ازاینکه خبرمهم را بدم یه چیز دیگه هم بگم دیشب همین که شروع کردم به نوشتن یهو مامانت بهم زنگ زد وبا ناراحتی بهم گفت که خون استفراغ کرده منم حسنی که خواب بود را پیش باباش گذاشتم وفوری با قوطی پونه خودمو به خونه تون رسوندم مامانت کمی فشارش پایین بود ورنگ به رونداشت طفلی بابات هم خیلی نگران بودن مامان بزرگت هم پایین اومده بودن ومضطرب بودن

مامان جونت راضی نشددکتربیادوگفت استراحت می کنم ما هم شروع کردیم به حرف زدن تا استرس مامانت هم کم بشه می دونی خاله جونم این مدت مامانت خیلی تحمل کرده اوایل اینقده ویارش شدید نبودولی با گذشت حدودسه ماه وبزرگترشدن تو کم کم داره کم رمق میشه دلم براش کباب شده بود  اساسی حال مامان جونت را جا می اری ولی او به امیدتو تحمل می کنه

بعدازگذشت حدود یه ساعت حال مامانت کمی بهترشد ومن خداحافظی کردم ورفتم تله پاتی مادرانه هم کارخودش را کرده بودچون مامان بدون اینکه کسی بهشون خبربده یهو نگران شده بودن وزنگ مامانت زده بودن وبعدازمطلع شدن ازقضیه با اب گوشت رفته بودن خونه تون اخرشب که من دوباره زنگ زدم تا احوال خواهرم را بپرسم خداراشکرخیلی بهترشده بود

راستش اینا رانوشتم که تو وروجک نازنازی بدونی چه شیطونیهایی که نکردی واول ازهمه قدرپدرو مادرگلت را بدونی وبعد قدر پدربزرگها ومادربزرگهات را که اینهمه نگرانت هستن وهرکاری را برات می کنن تا تو مشکلی نداشته باشی همه اینقدر تورادوست دارن که حد نداره حتی هنوز نیومده حسنای من چه برنامه ها که برات نداره خدابه خیرکنه

Thank You Scraps, Graphics and Comments for orkut, myspaceواما

خبرمهم بازم یه تاریخ خاص ٩١/٦/١٤

اولین باری که مامانت تکون خوردن تو راحس کرد

مامان جونت می گفت اخرشب بعدازیه دوره استفراغ درحالیکه خیلی خسته وناراحت بوده ازخدا می خوادیه نشونه ازتو بهش بده تا دلش شادبشه وچیزی نمی گذره که ناگهان حس می کنه یه چیزی سمت چپش اروم بهش تلنگرزد البته باورنمی کنه که حرکت نی نی جونشه مثل بارداریش که باورنمی کردچون ابجی خانوم ما فکرمی کردن نی نی سه ماهه لگد میزنه انچنانی !!!فرداصبح بهم زنگ زد وگفت "دیشب این اتفاق افتاده ومن فکرکردم خیال بوده ولی صبحی هم یه باردیگه همون حالت اتفاق افتاده "با شنیدن حرفاش ازشدت خوشحالی دادزدم "خوب همین تکون بچه است دیگه"فکرکنم همکارام هم فهمیدن من دارم مشاوره بارداری می دم واین بود حکایت تشکرخیلی شیرین جنابعالی اززحمتای مامانت

یه چیزی بگم بین خودمون باشه وقتی یه بارحسنی زیردست مامانت تکون خوردولگدزد مامان شجاعت چنان وحشت کردکه ازشدت ترس با جیغ ازجاپریدوافتاد توکمدکه درش بازبودهنوز که هنوزه ازیاداوریش خیلی می خندیم اینقدرزود گذشت که حالا باید منتظر تکون خوردن نی نی کوچولومون باشیم

خاله جون تا می تونی غلت بزن وبزرگ بشو وبا لگدهای انچنانی روح مامانت را نوازش کن چون فقط یه مادرمی تونه شیرینی حرکت جگرگوشه اش را تووجودش حس کنه وبچشه الهی همه مامانای منتظر این شیرینی را خیلی زود بچشن الهی امین

نایت اسکین



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 8 شهريور 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 330 مرتبه

جناب فينگيلي جان خاله سلام

اول ازهمه بگم كه اين وبلاگ جهت سورپرايزكردن خواهرگلم وشوهرخوبش هست كه مي خوام به مناسبت ورود جنابعالي به اين دنياي پرهياهو بهش بدم البته كادوي چشم روشني شما سرجاش هستا نگران نباش فعلا باید ازمامانت پنهون کنم که تو وبلاگ داری واین خیلی سخته

واما جونم برات بگه خاله جون كه مامانت بعداز ازدواجش متوجه شدكه كيست داره ومدتي هم تحت نظر دكتربود ولي متاسفانه جناب كيست راضي به لاغرشدن ونيستي نميشدن وازطرفي احتمال بارداري مامانت با وجود اين كيست خيلي كم بودفقط حسن قضيه به اين بود كه اونا تازه ازدواج كرده بودن وفضولاي محترمه فرصت شايعه سازي نداشتن بالاخره براي اخرين بار دكترگفت اگه تا چهارماه ديگه خبري ازني ني نشد بايد عمل بشه والبته عملش ريسك زيادي داره

براي چهارماه بعد براي خواهرم وقت گرفتم يعني جمعه ٩١/٤/٢ وازخدا مي خواستم  كارخواهرم به عمل نرسه به هرحال سه ماه گذشت وخبري نشد

شرايطي فراهم شد تا خانواده ما ومامانت وبابايي (با احتساب دخملي من 7 نفر) يكشنبه 14 خردادباهم بريم سفرشمال كه خيلي خوش گذشت توراه برگشت به زيارت حضرت معصومه (س) هم رفتيم راستش من كه خيلي خسته بودم همش داشتم چرت مي زدم اونجا مامان ازحضرت معصومه خواسته بودن كه كارمامانت اسون بشه وخودشون شفابدن مامانت كه حتي ازامپول هم مي ترسيدهمش ازاين واون درمورد اينكه سرم چه جوريه دردداره يانداره يا عمل لاپاراسكوپي چه طورانجام ميشه دردش تا چه حده مي پرسيدخودش را راضي كرده بودكه بايد عمل كنه

گاهي حال خوبي نداشت همش مي گفت معده ام اذيت مي كنه وخاكشير يا قرص معده مي خورد گاهي هم مي گفت رودل كردم يا فلان چيزروخوردم سنگينم شده ونمي گذرونم و…..

يه روزبهم گفت خواب ديده سوره ياسين مي خونده وخدابيامرزاقا هم بودن وخيلي خوشحال بودن منم گفتم سوره ياسين مراده توكل برخدا

صبح پنجشنبه من ومامان وخواهرم باهم بيرون رفته بوديم واوحالت تهوع داشت مي گفت  ازبس اين مدت استرس دكتروعمل دارم ومي ترسم معده ام حسابي به هم ريخته حال خودم را نمي فهمم

٩١/٤/٢مصادف بود با دوم شعبان شب قبل خواب ديدم كه مامانت حامله است انگاريه حسي ازدرونم مي خواست خواب نباشه وواقعيت داشته باشه صبح جمعه  به خواهرم زنگ زدم وگفتم كه ممكنه حامله باشي پس به دكترقبل ازسونوگرافي داخلي بگوممكنه حامله باشي اما ازخواهرم انكاركه نه امكان نداره من مطمئنم حامله نيستم وبايد برم عمل كنم وبرام دعاكن عملش دردنداشته باشه و… البته عزيزدل خاله ما ادما وقتي يه چيزي را ازته دل ارزومي كنيم ظاهرا به روي خودمون نمي اريم وانكارش مي كنيم تا باورمون نشه وبهش دل نبنديم ودل كندن ازش سخت نباشه ولي ازخدا مي خواهيم واقعيت داشته باشه

به هرحال وقتي ديدم خواهرم گوشش بدهكارنيست با خودم گفتم به مامان بگم ولي مردد بودم كه به مامان زنگ بزنم وبابت سونوگرافي هشداربدم نمي خواستم الكي اميدوارشون كنم بالاخره زنگ زدم وبعدازاين درواون درزدن گفتم كه مامان من اصلا نمي گم اوحامله هست ولي احتياط شرط عقله به دكتربگين كه شك حاملگيش رادارين مامان هم كه انگارحرف دل منو مي دونستن وتا اون موقع به روي خودشون نياورده بودن گفتن كه ته دلشون احساس ارامش عجيبي دارن با دختركوچولوم برنامه فيتيله مي ديدم وقتي يه شعري ازحضرت ابوالفضل خوندن ناخوداگاه اشكم سرازيرشدوازحضرت ابوالفضل (ع)خواستم همون طور كه شفيع زندگي من شدن به حق داداششون امام حسين(ع)كه فرداش تولدشون بود شفاعتمون كنن وعيديمون رابدن  واونروز، روزخيلي خوبي با خبراي خيلي خوب باشه

اون روزخودم يه حال عجيبي داشتم اصلا نمي تونستم تصوركنم خبرناراحت كننده بشنوم  ازطرفي مي گفتم براش دعاي مقاتل خوندم وحتما هرچي خيره پيش مياد ازطرفي خيلي نگران بودم وهمش نزديك تلفن ياموبايل مي موندم  چنددفعه اي به مامان يا خواهرم زنگ زدم كه هنوز نوبتشون نشده بوداسترس زيادي داشتم بعدازچندساعت معطلي خواهرم زنگ زد اولين چيزي كه شنيدم جيغ بلندش بودومن انگارمي دونستم چي مي خوادبگه منم شروع كردم به جيغ زدن جوري كه حسني تواشپزخونه با چشماي گردشده ازتعجب نگام ميكرد  

بعدازاروم شدن گفت كه دكترمي خواسته سونوگرافي بكنه ومامان به دكترگفتن كه چندروزيه حالت تهوع داره ولي ازمايش نداده ودكترهم ميگه توكل برخدا وبا گفتن بسم الله الرحمن الرحيم ميره براي سونوگرافي بعدهم ميادوبا خنده رضايت  بخشي مي گه كه بله دخترتون 6-5 هفته اش هست مامان كه چندثانيه اي فقط به دكترزل زده بودن وشوكه شده بودن ولي معجزه خدا اتفاق افتاده بود اشك وخنده وگريه قاطي شده بود

بعدبه مامان زنگ زدم مامان هم گريه مي كردن كه مي گفتن حضرت معصومه (س) حاجتمون را دادن ومن ازوقتي ازقم برگشتيم دلم گواهي مي دادهمه چي به خيرميگذره  

بـــــــــــــــــله عزيزدل خاله اينچنين شد كه دوم تيرنودويك براي همه ما يه روز خاص شديه روز كه معجزه خدا را به وضوح ديديم واون معجزه حضورفرشته خداتووجود خواهرم بودبه همین دلیل اسم اینجا را گذاشتم هدیه ای ازطرف خدا تا بعدا باباومامانت هراسمی دوست داشتن انتخاب کنن لحظه شماری می کنم برای اون روزی که اینجا پربشه ازخاطرات وکارها ورفتارهات

 شکلکهای جالب آروین

 



موضوع :
صفحه قبل 1 صفحه بعد